سفارش تبلیغ
صبا ویژن
انوار مهتاب در اُفق شب

زندگــی هم، عجب بازی با مـن دارد سَر یک نـَـخ نگشودم سَر دیگــر آرد  ~ترابـی~  What a game the life is playing with me Before I open one end of the string, it gives me the other end  ~Torabi~


زندگــی هم، عجب بازی با مـن دارد

سَر یک نـَـخ نگشودم سَر دیگــر آرد

~ترابـی~


What a game the life is playing with me

Before I open one end of the string,

it gives me the other end

~Torabi~


نوشته شده در دوشنبه 95/6/8ساعت 10:28 صبح توسط سوسن ترابی شاعره نظرات ( ) | |

 

خوشبختی به بدبختی گفت; "

من غرور کسی هستم تا مغرور خود"

افتخار به عمل کردی بکنید که آورنده ای

تغیرات مثبت در زندگی ها باشد نه به

این که شما چه موقفی دارید

~ترابی~

بیان از سوسن ترابی  شاع و نویسنده

The lucky one said to the unlucky one; "

I rather take pride than being proud
 
Take pride in what you do and

what differences you make in lives Not

in what your position is

~Torabi~


نوشته شده در دوشنبه 95/6/8ساعت 9:58 صبح توسط سوسن ترابی شاعره نظرات ( ) | |

In human being

 

In human being"s life there are issues that

one cannot even talk about to himself/

herself, but can comfortability talk to

the moon, to the sun, to the river, to

the stars, to the wind and rain, on a close

one"s barial chamber or

without a doubt to his/her God.

Does any one know why?

~Torabi~

Note: Your views are important to me


نوشته شده در دوشنبه 95/6/8ساعت 9:43 صبح توسط سوسن ترابی شاعره نظرات ( ) | |

رابطه ها به مشت ریگی ماند که هر چه بیشتر محکم بگیری همانقدر از دست ات فرار میکند  ~ترابی~  The relations are like a handful of soil, the harder you grab it the more it runs away  ~Torabi~

رابطه ها به مشت ریگی ماند که هر چه بیشتر محکم بگیری

همانقدر از دست ات فرار میکند

~ترابی~


The relations are like a handful of soil,

the harder you grab it the more it runs away

~Torabi~


نوشته شده در دوشنبه 95/6/8ساعت 9:37 صبح توسط سوسن ترابی شاعره نظرات ( ) | |



 

In human being"s life there are issues that one cannot even

talk about to himself/herself, but can comfortability talk to the moon,

to the sun, to the river, to the stars, to the wind and rain
,

on a close one"s barial chamber or without a doubt to his/her God
.
Does any one know why?

~Torabi~

---------------------------------------------------------

In human being

در زندگی انسان چیزهای هست که حتی انسان

به خودش هم گفته نمیتواند،

اما به راحتی به مهتاب،

به خورشید، به دریا، به ستارگان،

به باد و باران، سر خاک بیجانی و

بلا فاصله با خدای خود گفته میتواند.

کسی میداند چرا؟


~ترابی~


نوشته شده در پنج شنبه 95/5/21ساعت 11:47 عصر توسط سوسن ترابی شاعره نظرات ( ) | |

بهار و خزان شعر از سوسن ترابی

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 95/5/21ساعت 11:39 عصر توسط سوسن ترابی شاعره نظرات ( ) | |



Happy Fathers Day to all Good

Fathers Around the Globe
!

روز پدر را به همه پدران که وظیفه ای

ایمانی و وجدانی شان را

در مقابل فرزندان شان ادأ کردند

تبریک میگویم.
  Happy Fathers Day to all Good  Fathers Around the Globe!  روز پدر را به همه پدران که وظیفه?  ایمانی و وجدانی شان را  در مقابل فرزندان شان ادأ کردند  تبریک میگویم.   پدر نـــــــــــام و جلالت را بنازم پدر نـــــــــورِ چو ماهت را بنازم  زچشمــــــه های گرمِ مهربانی  پـــــــــــــــــدر آبِ زلالت را بنازم  دما دم لقمــــــه دادی بر دهانم  همــــــــان روزی حلالت را بنازم  نخُفتــــــی تا نکردم درس از یاد  پدر چشـــــــــــمِ مَلالت را بنازم  به من آموختـــــی درس ادب را  پدر درسِ کتــــــــــــابت را بنازم  به هنگام وداع خوش پَند دادی  پدر ختــــــــــــــمِ کلامت را بنازم  پدر هر جا که باشی لِیک در دل  مــــــــــــــزارِ لاله زارت را بنازم --------- سوسن ترابی    24 جوزا 1393

پدر نـــــــــــام و جلالت را بنازم

پدر نـــــــــورِ چو ماهت را بنازم

زچشمــــــه های گرمِ مهربانی

پـــــــــــــدر آبِ زلالت را بنازم

دما دم لقمــــــه دادی بر دهانم

همــــــــان روزی حلالت را بنازم

نخُفتــــــی تا نکردم درس از یاد

پدر چشـــــــــــمِ مَلالت را بنازم

به من آموختـــــی درس ادب را

پدر درسِ کتــــــــــــابت را بنازم

به هنگام وداع خوش پَند دادی

پدر ختــــــــــــــمِ کلامت را بنازم

پدر هر جا که باشی لِیک در دل

مــــــــــــــزارِ لاله زارت را بنازم

---------
سوسن ترابی

  24 جوزا 1393

نوشته شده در سه شنبه 95/4/8ساعت 9:40 عصر توسط سوسن ترابی شاعره نظرات ( ) | |

 از نوحهء من دَیر به فریاد آمد از توبهء من عرش به فنیاد آمد  من در پی خوبان جهان میجستم ناخوانده چه زشت خو، به اَضداد آمد  گفتم که بَردار ز زشت خویی دست گفتا چه کنم بُنیه به شَیاد آمد  گفتم که ستیزم ترا با چی خطاب؟ گفتا که مرا فتنه به اَلقاب آمد  سوسن فَر عصیان فرو پاشیدی تا قامت دو تات به سَجّاد آمد  یا رب تو مرا از چه سرشتی بنیاد کان خلقت نیکوم به عِماد آمد  ای واعظِ دل چند سخن کوته کن کز دَور عَقال قافله اِرشاد آمد  سوسن ترابی


از نوحهء من دَیر به فریاد آمد

از توبهء من عرش به فنیاد آمد

من در پی خوبان جهان میجستم

ناخوانده چه زشت خو،به اَضدادآمد

گفتم که بَردار ز زشت خویی دست

گفتا چه کنم بُنیه به شَیاد آمد

گفتم که ستیزم ترا با چی خطاب؟

گفتا که مرا فتنه به اَلقاب آمد

سوسن فَر عصیان فرو پاشیدی

تا قامت دو تات به سَجّاد آمد

یا رب تو مرا از چه سرشتی بنیاد

کان خلقت نیکوم به عِماد آمد

ای واعظِ دل چند سخن کوته کن

کز دَور عَقال قافله اِرشاد آمد

------
سوسن ترابی

نوشته شده در سه شنبه 95/4/8ساعت 9:19 عصر توسط سوسن ترابی شاعره نظرات ( ) | |

  نشه ای قــــــــــــــدرت زبونت میکند  گریـــــــــــــه ای مظلوم نگونت میکند  حرف ناحـــق از حقـــــــــوق زن زنی  تیشــــــــــه ای از بی کسی بر تن زنی  فـــــــــــرق بیـــن این و آنت کرده یی  در حقیقت خاک بر ســــــــــر کرده یی  کور و لنـــــــــــگ پاچه بالا پایین ات  هر یکی بدتــــــــــــر ز دیگر آیین ات  تاج استبــــــــداد را بر ســــــــــر کدی  ملحــــــد و کفـــــــــار چون چـادر کدی  رفت از یـــــــادت آن روزگــــــــار تلخ  یــــا که افکنــــدت فلک از دار چـــــرخ  هر کجا خواهـــــــی برو امروز ز توست  حرف ما حرف است سنگینتر ز کوهست  مرد مرد شـــــد از قـــرار و قول خویش  مردی ات گر نیست ترک ماحول خویش  صفحه ای تاریخ قضـــــــــــاوت میکند  ســرخ و سبــــــزت را حکایت میکند ----------- سوسن ترابی   27 اسد 1394 18/8/15


نشه ای قــــــــــــــدرت زبونت میکند

گریـــــــــــــه ای مظلوم نگونت میکند

حرف ناحـــق از حقـــــــــوق زن زنی

تیشــــــــــه ای از بی کسی بر تن زنی

فـــــــــــرق بیـــن این و آنت کرده یی

در حقیقت خاک بر ســــــــــر کرده یی

کور و لنـــــــــــگ پاچه بالا پایین ات

هر یکی بدتــــــــــــر ز دیگر آیین ات

تاج استبــــــــداد را بر ســــــــــر کدی

ملحــــــد و کفـــــــــار چون چـادر کدی

رفت از یـــــــادت آن روزگــــــــار تلخ

یــــا که افکنــــدت فلک از دار چـــــرخ

هر کجا خواهـــــــی برو امروز ز توست

حرف ما حرف است سنگینتر ز کوهست

مرد مرد شـــــد از قـــرار و قول خویش

مردی ات گر نیست ترک ماحول خویش

صفحه ای تاریخ قضـــــــــــاوت میکند

ســرخ و سبــــــزت را حکایت میکند
-----------
سوسن ترابی

 27 اسد 1394 18/8/15

نوشته شده در سه شنبه 95/4/8ساعت 8:58 عصر توسط سوسن ترابی شاعره نظرات ( ) | |

 از لابلای برگ درختان زندگی نور امید را چه ذره به ایمان چیده ام ای آه! چه خسته ام  آن موج های اشک، طوفان های سرد من آب را زدیده و مژگان چکیده ام ای آه! چه خسته ام  آن باد های تند، صحرای داغ درد پای برهنه دشت و بیابان دویده ام ای آه! چه خسته ام  از صد هزار نفرت و سیاهی و کفر و جهل من عشق را به سینه چه تابان تپیده ام ای آه! چه خسته ام  در مرز های بیم، در سنگر بقا دامان مرگ را چه شتابان دریده ام ای آه! چه خسته ام  اندر فضای مبهم امید و یأس و ظَن من از غبار آیینه بندان زدوده ام ای آه! چه خسته ام   "سوسن" تو در قفس، در مانده در نفس از دورِ دور آن سرِ کیوان پریده ام ای آه! چه خسته ام  از جبر روزگار وز ظلم آشکار با خون دل این یکی دیوان سروده ام ای آه! چه خسته ام سوسن ترابی 26 اسد 1394 17/8/15



از لابلای برگ درختان زندگی
نور امید را چه ذره به ایمان چیده ام
ای آه! چه خسته ام

آن موج های اشک، طوفان های سرد
من آب را زدیده و مژگان چکیده ام
ای آه! چه خسته ام

آن باد های تند، صحرای داغ درد
پای برهنه دشت و بیابان دویده ام
ای آه! چه خسته ام

از صد هزار نفرت و سیاهی و کفر و جهل
من عشق را به سینه چه تابان تپیده ام
ای آه! چه خسته ام

در مرز های بیم، در سنگر بقا
دامان مرگ را چه شتابان دریده ام
ای آه! چه خسته ام

اندر فضای مبهم امید و یأس و ظَن
من از غبار آیینه بندان زدوده ام
ای آه! چه خسته ام
 
"سوسن" تو در قفس، در مانده در نفس
از دورِ دور آن سرِ کیوان پریده ام
ای آه! چه خسته ام

از جبر روزگار وز ظلم آشکار
با خون دل این یکی دیوان سروده ام
ای آه! چه خسته ام
سوسن ترابی
26 اسد 1394 17/8/15

نوشته شده در سه شنبه 95/4/8ساعت 8:48 عصر توسط سوسن ترابی شاعره نظرات ( ) | |

   1   2      >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت